تبليغاتX
فرصت اعجاز

 

من پنجره ای هستم چوبی و ساده، با رنگ هایی خوش. پنجره ای که هر روز صبح با آوایِ دلنشینِ گنجشکان از خواب بیدار می شوم. در کنارِ من گلدانی نهاده اند که عطر دلاویز آن شادابی خاصی به آغوشِ بازم می دهد. من هیچ گاه دوست نخواهم داشت که گرد و غبار صورت صاف و شفّافم را تیره و تار کند. نیز دوست ندارم که خانه ای از وجودِ من خالی باشد و یا بچّه ها مرا به بادِ ضربه های سنگ و توپ بگیرند.

وقتی که بانویِ خانه مرا تمیز می کند، با هر حرکت دستمال کلی می خندم آخر بسیار قلقلکی هستم ولی از این کار اصلاً ناراحت نمی شوم. چراکه می دانم با برداشتن دستمال از رویِ چشمانم، مانند آینه ای به طورِ صاف و روشن می توانم همه چیز را انعکاس دهم.

من دوست دارم در روزهای تابستان خورشید خانم به شیشه هایم بکوبد و با نوازش پرتوهای زیبای او از خواب بیدار شوم. در بهار نیز از اینکه قطره های ریز و درشت باران صمیمانه نوازشم می کنند خوشحال و پُر نشاط می شوم. در پاییز هم نوازش تنِ شفافِ مرا برگ های زرد و نارنجی رنگی که رقص کنان از ساقه های درختان پایین می آیند، بر عهده گرفته اند و در زمستان نیز از این که بلورهایِ زیبای برف را در کنارِ خودم می یابم خوشحالم. آنها با هماهنگی کامل مسافت بین ابرها تا مرا مُشتاقانه طی می کنند تا مثلِ سال هایِ همیشه من، بیش از این در انتظار نمانم. اگر می دانستید که خوابیدن با موسیقی شبانه ی جیرجیرک ها چقدر لذت بخش است!

دوستانِ مهربانِ من! می خواهم از نگرانی ها و ترس هایم نیز برایتان حرف بزنم: من از این که بعضی از شما، برق چشمانِ مُشتاقم را با سنگ جواب دهید، نگرانم. برای همین با تمامِ علاقه ای که به شما دارم و در کنارتان شاد و سرِِحالم، همواره از این که مبادا ناآگاه هوایِ قلبِ شیشه ای ام را نداشته باشید و به من آسیب بزنید، در هراسم! نیز از این که غبارِ فراموشی بر چهره ام بنشیند و تنها به عنکبوت ها و تارهایِ چندشناکشان سر و کارم بیفتد، یا صاعقه به من بزند یا طوفانی که از خانواده ی من فقط تکه چوب هایی را بر جای گذاشته اند، می ترسم.

خواهش می کنم مرا جدی بگیرید و برایِ زندگیِ شاد، به من کمک کنید.

                         بر اساس متن  متین حبیبیان

                               دست نوشته    

                   دانش آموز دوم راهنمایی جابربن حیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 0:3  توسط گروه دانش آموزان سوم راهنمایی  | 

نسل شاعران جوان طنز سرا بي شك با نام ملانصرالدين آغاز مي‌شود. ابوالفضل زرويي نصرآباد به رواني آب، شعر طنز مي سرايد و به زلالي آب نثر طنز مي‌نويسد. او شعر قديم و جديد را خوب مي‌شناسد و در هر دو شكل شعر طنز سروده است. كم كار است و كارهايش ماندگار. چند شعر خوب او را نمي‌توانيم چاپ كنيم، امّا آنهايي را كه مي‌شود چاپ كرد ارزشمند‌ند و ماندگار ابوالفضل زرويي است.

مطبوعات همكاري نزديك دارد و شعرهاي طنز او مخاطب‌هاي فراواني پيدا كرده است. ابوالفضل زرويي اولين شب شعر طنز در ايران را بنيان گذاري كرد كه همان «در حلقه رندان» است.

ای جماعت چطوره حالات‌تون

قربون اون فهم و کمالات‌تون

گردنتون پیش کسی خم نشه

از سر بنده سایه‌تون کم نشه

راز و نیاز و بندگی‌تون، درست

حساب کتاب زندگی‌تون درست

باز یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا

بینی و بینی‌ش، نمی‌دونم چرا

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمی‌دن مثل قدیما دوستا

شاپرکا به نیش مجهز شدن

غریب‌گزا هم آشنا گز شدن

شعرم اگه سست و شکسته بسته است

سرزنشم نکن، دلم شکسته است

آدم دل‌شکسته بهش حرج نیست

شعر شکسته بسته بهش حرج نیست

تا که میفته دندونای شیری

روی سرت می‌شینه برف پیری

کمیسیون مرگ می‌شه تشکیل

درو می‌شن بزرگترای فامیل

یه دفعه هم‌کلاسیا پیر می‌شن

هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر می‌شن

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

گذشت دوره‌ای که «ما» یکی بود

خدا و عشق آدما یکی بود

تو کوچه‌های غربی ِ صناعت

عشق و گرفتن از شما، جماعت

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی که مثل کاروان‌سرا نیست

یه چیزی می‌گم ایشالّا دلخور نشین

قربون اون دلای تک سرنشین

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شکل ماه هر چی مرده

مردای ده، مردای کاه و گندم

مردای ده مردای خوان هشتم

مردای پشت کوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

کیسه چپق‌ها به پر شال‌شون

لشکر بچه‌ها به دنبال‌شون

بیل و کلنگ‌شون همیشه براق

قلیون‌شون به راه، دماغ‌شون چاق

صبح سحر پا می‌شن از رختخواب

یکسره رو پان تا غروب آفتاب

چارتای رُستَمن به قدّ و قامت

هیکل‌شون توب، تن‌شون سلامت

نبوده غیر گرده‌ی گلاشون

غبار اگر نشسته رو کلاشون

کلام‌شون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشق‌شون بی‌ریا

مردای نازدار اهل شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل

مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول

مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل

لعنت و نفرین می‌کنن به جاده

اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دو ساعتم اضافه‌کاری

توی رَگاشون می‌کشه تنوره

تری‌گلیسرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

برای جَستن از مظان شک‌ها

دایرةالمعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور

اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت سر اما واسه هم می‌زنن

این‌جا فقط مهم مقام و پُسته

مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن چای و سماورت کو

سینی با قالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت

بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت

مشدی حسن قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی

میون شهریا غریبه مشدی

قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود

آدم‌کُشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی عصر «سی دی»

بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

تقی به فکر رونق نقی نیست

کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‌ها پشت هم اندازیه

جناج و باند و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

ارزش‌مون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

تموم فکر و ذکرمون همینه

که هیشکی پشت میزمون نشینه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ِ ما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست

جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه

که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود

به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حال‌مون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه.

برگرفته از دو منظومه‌ی بلند با بیان عامیانه و محاوره‌ای

(قرائت شده در مراسم افطار شعرا با رهبر - نیمه رمضان ٨٣)

ابوالفضل زرویی نصرآبادی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:30  توسط گروه دانش آموزان سوم راهنمایی  | 

بچّه ها غمي ندارند!

             

          

 دانش آموزان تازه وارد كلاس شده بودند و همهمه ي آن ها به آسمان بلند بود . حجّت نماينده و شاگرد ممتاز كلاس پنجم اسامي دانش آموزاني را كه نظم كلاس را به هم مي ريختند , يادداشت مي كرد . شاگرد اوّل كلاس , سعيد اخلاقي ,كه به خاطر جثّه ي كوچكش به نظر مي رسيدكلاس اوّلي باشد , براي گرفتن تراش از نيمكت جلويي از مبصر اجازه گرفت و بلند شد .

            بغل دستي وهم گروهي اش ‚حسين‚ كه براي هر پايه چند سال زحمت كشيده بود ’ از خنده ي ديگران به كار هايش لذّت عجيبي مي برد . با صداي بم آرامي به دانش آموزان رديف عقبش گفت: « هي بچه ها ببينيد‚ الان سعيد جيغش در مي آد.» و بعد خودكارش را زير سعيد گذاشت .

 علي كه دوست صميمي سعيد بود،به حسين گفت :« به آقا ميگم چي كار مي كردي .»

حسين گفت :« اون وقت تو راه خونه اونقد مي زنمت ‚ كه صداي سگ بدی .»

علي از ترسش چيزي نگفت، امّا توي دلش آرزو مي كرد که سعيد موقع نشستن حواسّش باشد. امّا سعيد بي خبر از همه جا , نشست و طوفان خنده ي بچّه ها با فرياد سعيد به هوا برخاست .

  سعي ]در حالي كه درقسمتي از پايش درد شديدي را در احساس مي كرد ‚ با ناراحتي مُبثزِ کلاس را صدا  زد:« هي حجّت  تو كه ديدي اين چي كار كرد ؟ اسمشو بنويس خوب.»

  حجت - بچّه ها ساكت ! الان آقا مي آدش ها .

  سعيد]در حالي كه كاپشن حجّت را مي كشيد[دوباره گفت: «حجّت‌ مگه تو نديدي اون چي كار كرد ؟چرا اسمشو به آقا نمي دي؟»

  شكايت سعيد كمتر از چشم غرّه هاي حسين مؤثّر افتاد . او دست از همه جا كوتاه و ناراحت سرجاي خودش برگشت . به همان اندازه اي كه  سعيد ناراحت بود , حسين مست خنده ي دانش آموزان , با دهان تا بناگوش باز , آن ها را همراهي مي كرد . از يك طرف تمسخر بچّه ها و از طرف ديگر بي توجّهي نماينده ي كلاس , به خاطر ترسش از حسين , او را  آزرده بود , و اين ها همه باعث شد تا خود به فكر تلافي و انتقام بيفتد .

     حسين را زير نطر گرفت . با خودش فكر كرد:

 « اگر تلافي كنم و حسين پيش بقيّه ي بچّه ها منو بزنه،چي ؟»

- « اونا كه به هر حال مي خندن .» و تصميمش را گرفت .

     اين تفريح, حسابي به دهان حسين مزّه كرده بود و چون خنده ي بچّه ها را نشانه ي تأييد آن ها مي دانست  اين بار خودكارش را به دانش آموزي از رديف جلويي نشانه  رفت و اين شايد تنها فرصت مناسب براي انتقام سعيد بود.  با ترس و لرز خودكار را از آستين لباسش  بيرون كشيد و منتظر شد تا حسين براي استراحتي هر چند كوتاه  بنشيند . حسين با همه ي عظمتش فرود آمد و فرياد كشيد .

        اين بار حجّت تعلّل قبلي خودش را جبران كرد و اسم سعيد را بخاطر اظهار ارادت به گردن كلفت كلاس در برگه ي جداگانه نوشت و موقع ورود معلّم به كلاس برگه ي اوّلي را داخل جيبش گذاشت و اسم سعيد را با نسبت دادن همه ي اتّفاقات به او، تحويل آقاي ثابتي  داد .

- آقا اجازه؟ سعيد توكلاس يه كار بد كرد .

- چه كاري؟

- .

آقاي ثابتي كه با شنيدن  انجام اين عمل زشت توسّط سعيد حسابي عصباني شده بود با كمربند به جانش افتاد و به عددنمره ي بيست امتحان رياضي ديروز سعيد، از بچّه ها خواست بشمارند .

- سعيد]در حالي كه به گريه افتاده بود[ آقا به خدا تقصير من نبود . اوّل حسين

آقاي ثابتي- ]براي حرف زدن به سعيد فرصت نداد، فرياد كشيد[ سريع باز كن، وقت منو تلف نكن .

- «آقا تو رو خدا ببخشيد!

غلط كردم. ديگه از اين كارا نمي كنم.»

-« من تا آخر عمر وقت ندارم، دستت وباز كن، سه، چهار ، باز كن ‚ سريع ‚ زود باش.»

       صداي ضربه هاي كمربند كه محكم به كف دست ها ي كوچك وگاهي  بدن سعيد فرود مي آمد با فرياد هاي سعيد آميخته مي شد . مدير با شنيدن سروصداي آقاي ثابتي گریه ی دانش آموز به كلاس آمد ولي از خوش شانسي او شمارش به بيست رسيده بود و فقط ارائه ي توضيحات به مدير مانده بود ,كه با آب و تاب فراوان انجام شد .                           

       برعكس خنده هاي اوّل زنگ، بچّه ها خيلي ناراحت بودند و با عصبانيّت  به حجّت و حسين كه حالا سرشان را پايين انداخته بودند نگاه مي كردند. ده دقيقه ي اوّل كلاس جز نعره ي سعيد هيچ صدايي به گوش نمي رسيد. علي هم گوشه اي از كلاس آرام گريه مي كرد و تصميم مي گرفت .

       فرداي آن روز، علي :«آقا اجازه؟ ديروز سر كلاس سعيد هیچ کاره ... .»

       و دو روز بعد آقاي ثابتي سعيد را با پدركارگرش كنار خيابان ديد .

      پدر سعيد «آقاي ثابتي! سلام عليكم، خسته نباشيد.»

      آقاي ثابتي « سلام! شما هم خسته نباشيد،آقاي اخلاقي.»

- « خيلي ممنون، دست شما درد نكنه. اين پسر ما سعيد درسش چطوره ؟»

- « چند روز پيش سعيد مشق شبش را جا انداخته بود و من هم يه كم نوازشش كردم.»

-« شما خيلي زحمت مي كشيد. ما شرمنده ي شماييم. من از شما معذرت ميخوام، اگر باز هم تنبلي كرد، من ميگم بزنش!»

    با اين حرف آقا، سعيد احساس كرد جاي كمربند ها روي بدنش آتش گرفته است. ديگر بقيّه ي حرف هاي آن ها را نمي شنيد. موقع خداحافظي آقاي ثابتي با لبخند دستي به سرش كشيد و او آرام و بي صدا اشك مي ريخت.

         

                                                                                                           15/10/1382 

کاظمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 22:29  توسط گروه دانش آموزان سوم راهنمایی  |